-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلاماللهعلیها ( خطبۀ فدکیه)
همه دیدند شجـاعـانه به مسجـد رو كرد آری آن بانوی فرزانه به مسجد رو كرد چشم پُر ابر، ولی جلوۀ خورشیدی داشت در پی غصب فدک، خطبۀ توحیدی داشت از خدا گـفت و سپس نعـمت بیپـایـانش وای از آن دل كه اطاعت نكند فرمانش خطبه میخواند و از آن نعمت برتر میگفت آری آن روز ز الـطاف پیـمـبر میگفت گاه از امت و گـاهی ز امـامت میگفت گاهی از سختی فـردای قـیامت میگفت گفت مـردم! نشده آتـش دل، سرد هنوز نگـذشـتـهست ز داغ پـدرم چـندین روز آه، لب بستن از این غم ز توان بیرون است خواهم آرام نشینم! چه كنم؟ دل خون است! همتی داشت در آن روز به اثـبات علی عزم آن یار خلاصه به همین نیست ولی رفت در پشت در و سوخت به شوق مولا شعلهها بر جگر افروخت به شوق مولا با همان زخم جگرسوز برون زد، آری معركه گرم جنون بود، به خون زد، آری رفت دنـبال عـلی تا كه عـلی را نبـرنـد دست بر جامۀ مولا... كه علی را نبرند رفت در معركۀ خون و مصاف شمشیر وای من بازوی زهرا و غلاف شمشیر ناله زد نـاله، از این ناله چهها باید كرد آری این نـالۀ زهـراست، حـیا باید كرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امیرالمؤمنین علیهالسلام با حضرت زهرا سلاماللهعلیها
از چه بیمن میروی ای جانجان بیمن مرو با من از رفتن مگو پیشم بمان بیمن مرو نیمهای از جان من ماندهست ای جان گر روی میرود از تن مرا این نیمهجان بیمن مرو سـرو بـسـتـان ولایـت حــامـی شـاه ولا ای کمانقامت بمان از بوستان بیمن مرو دائـمـا آئـیـنـۀ روی عـلـی بـودی کـه او بـینـد الطاف الهی را در آن بیمن مرو راه تو راه عـلی بود و کـلامت یا عـلی همسر و همراه و همدل، همزبان بیمن مرو با پر و بال شکـسته گو چسان باور کنم مرغ جانم میپرد زین آشیان بیمن مرو ای نـشان آفـریـنـش علت خـلـق جـهـان بینشان ماند مزارت زین جهان بیمن مرو نازنیـنا، مهـربـانـا بهـر فـرزنـدان بـمان یا بمان جان علی یا مهربان بیمن مرو سوز اشعار جواد از غم حکایت میکند از غمت سوزد دلم ای جان جان بیمن مرو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ایام فاطمیه با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
نه از تو با خبریم و نه از تو بیخبریم اسـیـر زنـدگـی و بـنـدگی بـیثـمـریـم هزار بغض فرو خورده در گلو داریم مـیان بـرزخ بـیـم و امـیـد، دربـهدریم رسیدهایم به شبهای سرد کوچۀ یأس به پنجه بر تن دیوار، در پیِ سحـریم پر از غـمیم و به درماندگی دچار اما گـلایــههـای دلآزار را کـجـا بـبـریـم در آسـتـانـۀ بُـهـت هـزار سـال دروغ هـنوز منتـظـر بـازگـشت مـنـتَـظـَریـم گدای بیسر و پائیم و دستمان خالیست مگـر که میشود از پادشاه دل بـبریم به روضه خـتم شده روزهای ما آری هزار شکر که در بزم گریه شعلهوریم شقـایقـیم و به دل، داغ عاشـقی داریم که سالهاست پریشان زخم میخ دریم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ایام فاطمیه با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
ای آفـتــاب روشـن در بـیکـران مـا مـانـده به سـوی مـقـدم تو دیـدگان ما بیتو در این جهان، گرفـتار ماندهایم اصلا چه حاجتیست دگر به بیان ما از حال و روز من تو خبر داری ای عزیز مـخـفی نبوده بر تو عـیان و نهان ما تـا آخـریـن نـفـس به فـدای ولایـتــیـم آری شـهـادت است هـمـه آرمـان مـا چون آرمـان خـدا کـند آقا چنین شود نـذر ظـهــور، خـاتــمـۀ داسـتــان مـا وردش علیست چون که علیوردی است او نام عـلیست تا به قـیـامـت نـشان ما ایـران ما به نـام شـهـیـدان عزیز شد نــام شـهـیــد ســایــۀ دارالامــان مــا آقـا بــیـا و از هـمـۀ مـا قــبــول کـن این گـریـۀ به مـادر قـامـت کـمان ما
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ایام فاطمیه با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
خودمانیم مگر دردی از این بیشتر است؟! نوکر مدعی از صاحب خود بیخبر است! بیکسی، خونجگری، رنج، بلاتکلـیفی زنـدگـانیِ بـدون تو فـقـط دردسـر است ما چه کردیم که شب ولکن ما نیست دگر؟! جانمان بر لبمان آمده، پس کی سحر است؟! ناامـیـدیست امیـدِ به کسی غیر خودت هر دعا غیر دعای فـرجت بیاثر است مـا در این سـردیِ ایـام به تو دلگـرمـیم تا حواس تو به ما هست چه جای خطر است! هر کجا روضۀ زهراست، زیارتگه توست اولین گریهکن روضۀ مـادر پـسر است از درِ سوخـتـهای نـالـه بلند است هنوز جگر فاطمه از غربت تو شعلهور است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ایام فاطمیه با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
اگرچه ماتمی از ماتم فصل خزان سر نیست غم پائیز از اندوه هجرانت فراتر نیست بیا ای ابر! با من لمس کُن دلتنگبودن را که مثل دردِ دوری هیچ دردی گریهآور نیست کجا هستند پس یعقوبهایت، یوسفِ تنها؟! فراقِ تو جگرسوز است امّا دیدهای تر نیست کدامین کوی و برزن را به دنبال تو باید گشت؟! در این تاریکیِ تردید، فانوسی مُنَوَّر نیست تمام سعیام این بوده بمیرم بلکه برگردی نگو که از نبودَت خاطرِ عاشق، مُکَدَّر نیست نشسته گرد پیری بر سرم، دلواپسم آقا! ببینی روز برگشتت که این دلداده دیگر نیست طنین ندبۀ تو سنگ را هم آب خواهد کرد دل سنگم اگر کور است امّا لااقل کر نیست حصار معصیت نایِ پریدن را گرفت از من کبوتر گر شود بیبال و پر دیگر کبوتر نیست به زلف تو پریشانیام از روی پشیمانیست اُمید دربهدرهای تو غیر از پُشت این در نیست گنهکارم ولی از عُمق جانم دوستت دارم! قبولم کن که میدانم دلِ تو سختباور نیست رعیّتزادهام، از کودکی ارباب من بودی برای دودمانم، کسوتی بهتر ز نوکر نیست خیالاتی شدم، دیدم کنارت در نجف هستم سفر، زیباتر از رفتن میان صحن حیدر نیست غلام مرتضی را نانِ زهرا سیر خواهد کرد لبم قادر به توصیف مقام شخصِ قنبر نیست هزاران بار کج رفتم ولی زهرا برم گرداند پناه طفل بازیگوش جز آغوش مادر نیست میان شعلهها دار و ندار مرتضی میسوخت تصور کن زنی را بین آتش، وحشتآور نیست؟! دوید از خانه بیرون فضّه سوی در، زبانم لال کنار دَر صدف پیدا شد امّا دید گوهر نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلاماللهعلیها ( خطبۀ فدکیه)
بــا اقــتــدا بـه ســلــسـلـۀ آسـمــانـیاش شب را شکست هیمنۀ خطبهخـوانیاش مسجد شناخت حضرت سیب بهشت را از عـطــر نــاب رایـحــۀ آسـمـانـیاش این خطبه، شـقـشـقـیـۀ اندوه فاطمهست پـیـداسـت با کـلام عـلـی هـمزبــانیاش این خطبه مستندتر از آن است تا کسی یک ذره شک کند به اصول و مبانیاش این خطبه قـلـهایست که دنیا هنوز هم دل بـسـته بر شـکـوه بـلـنـد مــعانـیاش وقتی که حـرف میزند انـگـار آسـمان گـم مـیشـود در آیــنــۀ بـیکــرانـیاش مسجد هنوز روزۀ حـیـرت گرفته است از واژه واژۀ ســخـــن جـــاودانـــیاش زهـرا گـلایـه میکـنـد و مـسجـدالـنـبی خون گریه میکند وسط روضهخوانیاش دنیا برای فاطمه هیچ است و هل اتیست آن سـورهای کـه آمـده در قـدردانـیاش ای آنکه پاس حـرمـت کـوثـر نـداشتی قرآن یکیست کـوثر و سبعالمـثانیاش آتـش زدنـد بر در آن خانهای که عشق بوسـیـده بود حـلـقـۀ عـرشآسـتـانـیاش ای بـاغهای سر به هـوای جهـان، چرا خیری ندید حضرت یاس از جوانیاش؟ آن شب خدا حبیبۀ خود را به عرش برد دنـیـا! بـسـوز تـا ابـد از بینـشـانـیاش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
هیهـات مگـر در بر خود یار نداری؟ بیحـیدری انگـار و غمخـوار نداری! برخیز و به دست گیر قضاو قدرِ دهر تـو حـاجـت امــداد ز دیــوار نــداری لبـخـنـد بـزن تا که نـسـوزد دل زینب تـا ایـنکـه بـبـیـنـد تـن تـبدار نـداری ای یاس به پای تو، کم از خار و خس دشت بـا آتـش نـمـرود کـه تـو کـار نـداری خجـلـت ز مـقـامـت نکـشـم؟ آه دریغا با اهـل مـدیـنـه تـو که پـیـکـار نداری آیـا نـشـنـیـدنـد کـه فـرمـود پـیــمـبـر؟ تـو فــاطــمـهای طـاقـت آزار نــداری اُوباش سقیفه ز چه بر خویش نگفتند؟ جز شیشه عصمت ز برت بار نداری این گریه تو بهر غریبی من است باز تو اشک به چشم از دم مسمار نداری امشب ز چه از پیروهنت لاله دمیده؟ هـرچـند که تـو جـامـه گـلـدار نـداری ای نوگـل باغـم تو جـوانی تو جـوانی بر سر به خـدا حـاجـت دستار نداری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
دری که رو به بهشت است، آشیانۀ توست پـناه گـمـشدگـان است و آسـتـانۀ توست دری که آیـۀ تـطـهـیـر کـوبـهاش بـاشـد و نغمهاش صلوات و درود، خانۀ توست دری که رحمت عام است و التیام مدام دری که باب کـرامات بیکـرانۀ توست دری که دلخوشی اهل بیت عصمت بود چه شد که شاهد غمهای دانهدانۀ توست؟ عـــلــی دوبـــاره بــرایـت انـــار آورده بـخـنـد، عـاشق لبـخـنـد نوبـرانۀ توست کدام حـور به محـبوب خویش میگوید: که من کنیز توأم، خانه نیز خانۀ توست؟ برای غـربت او گـریه میکـنـی وقـتـی تمام عـالم امکـان سرش به شانۀ توست هـمـیـشـه دربـهدر کـوچـۀ مــرام تــوأم کبوترانه دلم خوش به آب و دانۀ توست دلم دریست که میسوزد از غمت مادر دری که در غـم انـدوه جـاودانـۀ توست پی نـشـان تو هسـتـیـم غـافـل از ایـنکـه دلی که سوخته از غربتت نشانۀ توست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
دنـیا چه کـرد با غزل عـاشـقـانهات حال و هـوای مرثیه دارد، ترانهات ای کوه غم که روی زمین راه میروی تابوت کیست نیمۀ شب روی شانهات؟ غـم شعـله میکـشد به بـلـندای آه تو آتش نشست بر در و دیوار خانهات بگذار سر به سجده نهم، گریه سردهم بر سـاحـل بـلـنـد غـم بـیکـرانـهات بیتو تمام شهـر به بنبست میرسد بانو چـقـدر کرده دل مـن بـهـانـهات شـلاق بـاد بـسـتـه نـگـاه پــرنـده را گـم میشود مسـیـر تو و آشـیـانهات دستاس چرخ میخورد و نوحه میکند با اشکهـای گـنـدمـی دانـه دانـهات
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
هزاران سال حتی بعد هم او را نمیفهمیم به غیر از نام، از اِنسِیّةُالحورا نمیفهمیم به غیر از "فا، الف، طا، میم، ها" از آیۀ اسمش از این نوری که لَیسَ فَوقِهِ نورا نمیفهمیم زمان مخفی، مکان مخفی، مقامش همچنان مخفی چرا اینقدر این سرّ است مستورا؟ نمیفهمیم درون خانه بود و عرش اعلا را رصد میکرد نگـاه نـافـذش تا آن فراسو را نمیفهمیم کسی که از نمازش نور میتابید بر عالم زدند آتـش چرا کاشانۀ او را؟ نمیفهمیم چه صبری داشت حیدر، داغ روی داغ دید اما نشد با ذوالفقارش مانع شورا! نمیفهمیم هنوز آن خانه دارد در میان شعله میسوزد گناه ماست ای مردم اگر بو را نمیفهمیم اگر تنها برای زخمهایش روضه میگیریم دلیل درد پهـلو، زخم بازو را نمیفهمیم اگر فرزند او در غیبت است امروز، یعنی ما به قدر کافی از اسرار عاشورا نمیفهمیم دلیل خلقت دنیاست زهرا، خواندهایم این را ولی تا روز محشر قدر بانو را نمیفهمیم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلاماللهعلیها
تا ابد هر دو جهان بر سَرِ خوان زهراست عطر جَنَّت زِ دَمِ مُشکفِـشانِ زهراست سِرِّ مَستـورِ خُدا کیست بِجُز کُـفو عَلی؟ سَـنـدِ مُـعـتـبـرم قَـبـرِ نَـهـانِ زهــراسـت خونِ او در رَگِ عُـشّاقِ عَلی میجـوشَد جانِ ما فاطِمیّون بَسته به جانِ زهراست روزِ مَحشَر که فَراریست پِسَر از مادَر روی پـیـشـانیِ ما خَـطِّ اَمـانِ زهـراست کـارِ این خَـلـق بـه اَغـیـار اَگـر اُفـتــاده کارِ ما نیـز به دسـتِ پِـسـَرانِ زهراست گُـنـبدِ مَسجد و مِحـراب، هِلالیست اگر یـادگـاریِ هَـمـان قـَدِّ کَـمـانِ زهـراسـت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امیرالمؤمنین علیهالسلام با حضرت زهرا سلاماللهعلیها
آرام کـن مـرا نـفـسـم با صـدای خـود حرفی بزن دوباره تو با مرتضای خود دست شکـسـته را به قـنـوتی بلـند کن جـان عـلی بـیا و دعـا کـن برای خود داغ تو را چگـونه تحـمل کـنم بگو... صبری بخواه بهر علی از خدای خود زینب، حسن، حسین، پـریشان مادرند لخـتی بخـند فـاطـمه، با بچههای خود عُـمـْر دوبـارهام بـده و فـاطـمـه نــرو نگذار جان به لب بشوم در عزای خود دستاس خانه منتـظر دستهای توست جانی بده به اهل زمین با عطای خود جان کندن است رد شدن از درب خانهام آنجا که سوخت فاطمهام در سرای خود نُه سال بار غربت من روی دوش توست چـیزی بخـواه لااقـل از آشـنـای خـود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
هر شب بر این مصیبت اعظم گریستیم این نم تسلی است بر این غـم، گریستیم بستـر که جمع شد همه شمع عزا شدیم سفـره که پهـن شد، همه با هم گریستیم بازوی غرق خون تو ما را اگرچه کشت بـیـش از همه بـرای قـد خـم گـریـستـیم تـشـیـیع تـو اگـر چه غـریـبـانـه بود ما انــدازۀ تــمــامـی عــالــم گـریــســتـیـم زینب شبی به دسـت حـسین تو آب داد خـیـلـی بـرای مــاه مـحـرم گـریـسـتـیـم جـمـعه غـروب بود که گـرم دعا شدی زهـرا چـقـدر یـاد هـمـان دم گـریـستـیم مـادر حلال کن که در این آخـرالزمان بر بـیکـسـی مـهـدی تو کـم گـریـستـیم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلاماللهعلیها ( مصائب کوچه )
ای خوشا آنکس که دم از آل پیغمبر زند دست خود بر دامن صـدیـقـۀ اطهر زند باز گـردد بر رُخش درهای جنّات نعـیم هرکه در این آستانه حلـقهای بر در زند هرکه این جا چشم خود را چشمۀ زمزم کند در بهشت آرزوها ساغر از کـوثـر زند آن که در بزم عزای فاطمه اشکی نریخت روز واویلا دو دست خویش را بر سر زند نزد زهرا قدسیان خاکسترش را میبرند هرکه چون پروانه این جا در شرر پرپر زند بشکند دستی که با یک ضرب سیلی از جفا بر رخ یاس علی، او رنگ نیـلـوفر زند از حساب خود «وفایی» غم ندارد روز حشر مُهر خود را گرکه زهرا پای این دفتر زند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ایام فاطمیه با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
من بیتو بیکسم، دل من همزبان توست آقا سهشـنبهها دل من جمکـران توست محراب خالی تو پُر از آهِ حسرت است عـالـم در انـتـظـار زمـان اذان تـوست "ما بیتو خستهایم، تو بیما چگونهای؟!" این نـغـمـۀ هـمیـشگی پیـروان تـوست من را مران ز خود که به تو منتسب شدم پـیـراهـن سـیـاه تن من، نـشـان توست من شِکـوه میکنم؛ تو دعا میکنی مرا این هم ز عـادت نـظر مهـربان توست وابستگی من به تو، عین حقیقت است تنها دلیل اشک من اشک روان توست بـاید بـرای تو چـو اویـس قـرن شـویم وقتی که ذکر فـاطمه ورد زبان توست امشب مسیر روضۀ ما دست مجتباست امشب شهید کوچه، خودش روضهخوان توست این کـوچه تا همیشه ز خاطر نمیرود این قـتـلگـاهِ مـادر قـامتکـمـان توست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ایام فاطمیه با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
بـیـا ای داغــدار داغ مـاه ارغــوانـی تو باید روضۀ شام غریبان را بخوانی بیا تا که سر هر کوچه را حجله ببندیم که پَر زد مادر پیر تو در اوج جوانی شنیدم هرکجا که بیرق صدیقه برپاست پریشان، دیده گریان، تو خودت را میرسانی دلـم زنگاری از آلـودگیها را گرفـته تو با لطف نگاهت گردها را میتکانی به ما گفتی اگر دنیا شود غرق در آشوب به زیر خیمۀ زهرا که باشی در امانی بگو امشب کجایی که بیایم دستبوست کجا خیمه به پا کردی برای روضهخوانی بخوان از روضۀ غسل شبانه، مخفیانه بخوان از روضۀ جسم ضعیف و استخوانی بخوان از چشمهای خسته و مبهوت حیدر بخوان از مادر قامت رشیده، قدکمانی اگر ما سـیـنهزنهای عـزادار بتـولـیم روا هرگز نبـاشد که بمـاند بینـشانی الهی که ببـیـنم مـرقـد زهـرای اطهـر و تـو آقـای مـن! تـولـیت آن آسـتـانی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ایام فاطمیه با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
تا به کِی باید که در یادِ تو گریان سوختن تا کجا از دوریات ای سبز دامان سوختن گرمیِ این روضهها از نالۀ عشّاقِ توست آه میچـسبد برایت در زمستان سوخـتن عاشقی کو تا بیاموزیم از او، عشق چیست روزها در شهر و شب بِینِ بیابان سوختن از جگر آهی کشیدی، آسمان آتش گرفت سالها کارَت شد از داغِ عزیزان سوختن گریه کردی آنقدر، چشمان تو مجروح شد شمع را هرگز ندیدم زیرِ باران سوختن گفت باید که تو را در قلب خود پیدا کنیم کارِ ما شد بعد از آن سر در گریبان سوختن یوسفش نزدیک بود اما نمیدیـدش چرا بختِ یعقوب است پیشِ چاهِ کنعان سوختن چشمهایش رفت وقتی، بوی پیراهن شنید راه را وا میکند آخر، زِ هجران سوختن آنـقـدر بـاید بـگـریـم تـا بـیـابـم بـوی تـو قـسمتم کِی میشود مثلِ نیـستان سوختن ما پریشان روضه میخوانیم آقـاجان بیا سهمِ ما شد داد و سهمِ تو پریشان سوختن کاش دستی روی دیوار مدینه مینوشت میشود نُه سال با ذکرِ علیجان سوختن میشود با پهلـویِ زخمی تبـسم کرد باز میتوان با سینۀ مجروح، پنهان سوختن کاش میشد مادری دیگر نبـیند مثل این پشت در اُفتادن و در پیش طفلان سوختن سختتر از آتشِ در، از هجوم شهر چیست؟ گفت: از لبخند چندین نامسلمان سوختن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ایام فاطمیه با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
در این سرا که مرا غیر غم مقدر نیست امید من تویی ای آنکه از تو بهتر نیست تـوان نـالـه نـدارم تـو را صـدا بـزنــم وگرنه سـوز دلی با غـمم برابر نیست سـراغ داغ مرا از خـزان بـاغ بگـیـر که شور و شوق بهاری که بود دیگر نیست امیـد وصل تو ما را به روضه آورده بیا که طاقـت این دوری مکرر نیست بـیـا تـو حـادثـۀ خـانـه را روایـت کـن پسر که بیخبر از حال و روز مادر نیست نـدیـدهایـم اگـر مـا! ولی تو مـیبـیـنـی که خانۀ پدرت خالی از ستمگر نیست صدای ناله بلند است، بعد از این همه سال صدا صدای غـم دخـتـر پیمبر نیست؟ چنان به سینۀ در با لگـد زد آن نامرد که زندگی پس از این ماجرا میسر نیست قسم به حرمت خونی که ریخت بر دیوار که درد فاطمه از میخ و ضربۀ در نیست تـمـام غُـصۀ او دستِ بـسـتۀ مولاست کسی به فکر غم قهرمان خـیبر نیست امیـد آخـر زهـرا! بـرس به داد عـلـی که بعد فاطمه قلبی چنین مکدر نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلاماللهعلیها ( مصائب کوچه )
شاهـد مثال نـور خـداونـد بیمـثـال! تـلمیح آیـههای نبی! شعر نیک فال! تسنیم اشکهای عـلی در نماز شب! آه ای غدیر در جریان! کوثر زلال! عـالـم برای دیـدن نـورت تـمام کور حتی به طورِ وصف تو باشد کلیم لال جاروکـش مسیر تو شد بال جـبرئیل میزد ملک برای همین رتبه بالبال ای قـبّـۀ تـوسـل قـدّیـسـههـای پـاک! امن یـجـیب ادعـیه و حاجـت محال! سرمایۀ خـدیـجه شد آغـوش گرم تو هاجر، کـمـینه خادمِ تو در پی کمال اصـلاً خـدا برای تـکـامـل در انـبـیا از نـعـمت محـبّت تو میکـند سـؤال ای صورت تو صورت افلاک را ثبات! ای قـامـت خـمـیـده و بانی اعـتـدال! باید شکست از غم تو همچنان رکوع وقتی که روضهخوان قدت میشود هلال از رنج صورت تو، جهان رنج دیده است وجه خـدای عـزّوجل! ماه بیزوال! راه خـدا تـویی و کسی بـسته راه را ما بین فرش و عرش، تویی راه اتصال آئـیـنۀ جـمـال عـلی، که شدی کـبـود آئــیـنــۀ تـرکتـرک ربّ ذوالـجـلال همراه گـوشوارۀ تو قـلب ما شکست هنگام غـیـرتی شدن طفـل خـردسال در شرح روضۀ تو کنایه چنین نوشت معنای نازکی که ندارد به جز خیال
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلاماللهعلیها ( مصائب کوچه )
روبهان بر همسر شـیرخـدا سیلی زدند در بهشت وحی بر خیرالنّسا سیلی زدند نامسلمانان که دم از دین و قرآن میزدند بر رخ تطهیر و قدر و هلاتی سیلی زدند گر «من آذاها فقد آذانی»اَت خورده به گوش آن ستمکاران به روی مصطفی سیلی زدند فـاطـمه آئـینۀ توحید و وجه کـبـریاست بر رخ توحید و وجه کـبریا سیلی زدند صورت انسـیّة الحورا کجا سـیلی کجا؟ با که گویم دیوها حوریّه را سیلی زدند اینکه رویش نیلگون گردیده ناموس خداست فاش میگویم به ناموس خدا سیلی زدند چارده قـرن است میپـرسـند آل فاطمه اهل عـالـم مادر ما را چرا سیلی زدند؟ روی زهرا شد کبود و سوخت رخسار حسن بر گـل روی امـام مـجـتـبی سیلی زدند «میثم!» آن سیلی به روی فاطمه تنها نخورد بـر تـمـام انـبـیـا و اولـیـا سـیـلـی زدنـد
: امتیاز
|
























